ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

172

قصص الانبياء ( فارسى )

آن‌گاه فرعون بدان عزّ و مملكت خويش بازگشت ، و بسياست غلامان و حاجبان را فرمود كه بگيريدش تا وى را عقوبت كنيم . موسى گفت كرا گيريد ؟ گفت ترا . موسى عصا برآورد و بر زمين زد در ساعت مارى گشت عظيم ، سر برآورد و از دهنش آتش مىجست و قصد فرعون ] a 77 [ كرد ، خواست كه تخت او در دهن گيرد و فرو خوارد . فرعون بترسيد و از تخت بيفتاد و پايش درماند و نگوسار « 1 » شد . موسى بخنديد . غلامان قصد موسى كردند موسى دست در زير بغل كرد و باز بيرون آورد ، چون صد هزار ماه و آفتاب از كف دست او بتافت ، چنان كه چشم غلامان خيره شد و همه بگريختند . فرعون آغاز كرد بتضرّع و زارى كردن و خواهش و زينهار خواستن . موسى عصا بگرفت چنان شد كه بود . فرعون گفت برهانى قوى و عظيم آوردى اين ترا از كجاست ؟ گفت اين مرا خداى تعالى داده است . فرعون گفت اكنون بچه آمدهء و چه خواهى . پيغام « 2 » دارى ؟ موسى عليه السّلام گفت آمده‌ام تا ترا بخداى خوانم ، تا بگروى بدان خداى كه خداى همه عالمست ، و ازين دعوى خدايى بازگردى و مؤمن شوى ، چه تو كه فرعونى ميدانى كه خداى ما و آن تو و آفريدگار و پروردگار تو و آن همه خلقان ديگر اوست ، و روزىدهنده و ميراننده و زنده‌كنندهء بندگان اوست ، و تو كه بندهء ضعيفى يقين مىدانى كه آسمان و زمين و همه عالم او آفريده است و تو نتوانى آفريدن ، و پشهء را روزى دادن ، و روزىرسانندهء خلقان يكى خدايست و تو سخت بيچارهء ، اگر خواهد ترا بميراند و اگر خواهد زندگانى دهد . و خداى تعالى مىفرمايد و مىگويد كه ترا چهارصد سال عمر دادم ، و مملكت و نعمت دادم ، و دعوى

--> ( 1 ) - نگونسار ( 2 ) - و چه پيغام